شعر های زیبا محرم ویژه نوجوانان

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

شعر های زیبا محرم ویژه نوجوانان شعر برای ماه محرم شعر های کودکانه ماه محرم شعر برای جوانان شعر امام حسين,شعر كودك,شعركودك محرم بسته تبلیغی ماه محرم,بسته فرهنگي كودكانه محرم,بسته فرهنگي ماه محرم,بسته فرهنگي محرم

محرم

روزی از روز ها

کوزه ای بود تشنه وتنها

توی آغوش سرد انباری

سال ها داده بود باغصه

تکیه بر شانه های دیواری

روزی از روزها کسی آمد

دست اورا گرفت وباخود برد

کوزه ی تشنه درحیاط آن روز

یک دل سیر ، آب پاکی خورد

ساعتی بعد بین مردم بود

توی دستان گرم یک سقا

داشت مداحی از عطش می خواند

زیر باران روز تاسوعا

طیبه رضوانی

غنچه های تشنه

ماه خورشید وگل وشبنم رسید

ماه اشک وشیون وماتم رسید

تازه شد داغ شقایق های باغ

باز هم از راه ، ماه غم رسید

قلب من مثل کبوتر ها رها

در هوای آشنا پر می زند

می رود تا دشت سرشار از عطش

خیمه ها را یک به یک سر می زند

باز می پیچد صدای تشنگی

در سکوت سرد صحرای صبور

آسمان ! ای مهربان ، آبی رسان

بر گلوی تشنه ی گل های نور

ای خدا ، فردا نمی آید چرا؟

باز امشب کودکان لب تشنه اند

گریه کن ای ابر ، باران گریه کن

غنچه های بی زبان لب تشنه اند

بابک نیک طلب

عصر روز عاشورا

آسمان سراسر اشک

چشمه ها لبالب خون

قلب غنچه ها دلتنگ

چشم لاله ها گلگون

قلب قله ها مجروح تپه ها پر از ماتم

صخره ها سراسر اه

دره ها سراپا غم

خیمه ها پر از گریه

کربلا پر از لاله

قصه ها پر از غصه

سینه ها پر از ناله

قامت درختان خم

بوته ها همه بی تاب

چشم بچه ها پر آب

چشم مادران بی خواب

گریه می کند دریا

گریه می کند صحرا

گریه می کند عالم

عصر روز عاشورا

سید محمد مهاجرانی

شال تیره ی عزا

باز هم شب عزاست

شهر دشت کربلاست

شب به گردن زمان

شال تیره ی عزاست

بوی یک غم بزرگ

توی کوچه ها رهاست

آن چه می رسد به گوش

های های گریه هاست

قلب سنگ هم پر از

ناله های بی صداست

پشت ما شکسته است

درد ، درد بی دواست

ای شب ، ای ستاره ها

آفتاب ما کجاست؟

جلال محمدی

انتظار باران

از دل آشیانه ها آن روز

باد ها فوجی از پر آوردند

از لب رود ، تا عطش ، تا خاک

بوی خون کبوتر آوردند

ظهر آن روز ، روز شاهد بود

آن چه را بر زمین ما رخ داد

آسمان نیز خوب یادش هست

تشنگان را چگونه پاسخ داد

ظهر آن روز دشمنان چون خار

بر تن سنگ وخاک روییدند

با هراس از شکفتن باران

ابر ها را از آسمان چیدند

در دل خویش گریه می کردند

ابر ها با نگاه بغض آلود

اشکی از چشم شان نمی جوشید

خیمه چشم انتظار باران بود

پدرام پاک آیین

هیئت عزاداری

بغض آسمان ترکید

ابر گریه را سر داد

باد نوحه خوانی کرد

قاصدک زپا افتاد

شاپرک سیه پوشید

باغ سوگواری کرد

نسترن به خود لرزید

سار بی قراری کرد

یاس وسوسن ونرگس

سیل اشک شان جاری

دسته دسته می آمد

هیئت عزاداری

قلب لاله ها غمگین

چشم ژاله پر خون بود

دلشکسته تر از گل

بید پیر ، مجنون بود

در غروب بی خورشید

شمع جان ما می سوخت

در عزای نیلوفر

قلب پونه ها می سوخت

احمد خدا دوست

اتفاقی سرخ

مرد های آن طرف

دست های سردشان از سنگ بود

آن سپاه سنگدل

با صف آیینه ها در جنگ بود

مرد های این طرف

توی سینه آسمانی داشتند

خشمگین بودند وباز

خنده های مهربانی داشتند

ناگهان در این طرف

سینه ی یک آینه پر نور شد

چشم شور دشمنان

لحظه ای از تابش آن کور شد

« تیر ها ، ای تیر ها !

نرم وآهسته از این تن بگذرید

مثل رگبار وتگرگ

از گلوی تشنه ی من بگذرید »

ناگهان تیری وزید

خون گرمی در هوا فواره زد

اتفاقی سرخ بود

آمد وخود را به قلبی پاره زد

ظهر بود وآسمان

طرحی از داغ و دریغ ودرد بود

توی ان ، خورشید نیز

مثل یک مرده کبود وسرد بود

ای زمین ! ای سنگدل !

چشم های تو پر از اندوه باد

غم به روی شانه ات

تا ابد سنگین تر از صد کوه باد

محمد کاظم مزنیانی

خجالت آب

آب هستم ، آب هستم ، آب پاک

جاری ام از آسمان تا قلب خاک

گاه ابر وگاه باران می شوم

گاه از یک چشمه جوشان می شوم

گاه از یک کوه می آیم فرود

آبشار پر غرورم ، گاه رود

گاه قطره ، گاه دریا می شوم

گاه در یک کاسه پیدا می شوم

روز وشب هر گوشه کاری می کنم

باغ ها را آبیاری می کنم

نیست چیزی برتر از من در جهان

زندگی از آب می گیرد نشان

گرچه آبم ، روزی اما سوختم

قطره تا دریا ، سراپا سوختم

تشنه ای آمد لبش را تر کند

چاره ی لب تشنه ای دیگر کند

تشنه ای آمد که سیرابش کنم

مشک خالی داد تا آبش کنم

تشنه ی آن روز من عباس بود

پاسدار خیمه های یاس بود

خون عباس علمدار رشید

قطره قطره در درون من چکید

داغ آن خون دلم را سوخته

آتشی در جان من افروخته

چشم هایم خواب ،موجم خفته باد

آبی آرامشم ،آشفته باد !

آب هستم ؟ وای من، مرداب به

زندگی بخشم ؟ نه، مرگ وخواب به

وای بر من ، وای بر من ، وای دل

مانده در مرداب حسرت پای دل

پیچ وتاب رودم از درد دل است

برکه از اندوه من پا در گل است

گریه ی من شر شر باران شده

غصه ام در گریه ها پنهان شده

دود داغم ابر ها را تیره کرد

آسمان ها را سراپا تیره کرد

آب اگر شد اشک چشم ، از شرم شد

از خجالت شور وتلخ وگرم شد

آب بودم ، کربلا پشتم شکست

آبرویم رفت ، پستم ، پست پست

حال از اکبر خجالت می کشم

از علی اصغر خجالت می کشم

مصطفی رحماندوست

ارسال نظر